تبليغاتX
سمتا -

دركوچه هاي سرد و يخ زده محله قديمتان، من طراوت و خنكاي آن شب شش فروردين و ديگر شب هاي اردي بهشت كوير را دوباره حس كردم ، پشت قاب عكست كه زير آن بوته ياس به من هديه دادي، نوشته بودي:

واي باران ،

باران

شيشه پنجره را باران شست.

از دل من اما ،

چه كسي نقش تو را خواهد شست،

سبزي چشم تو

             درياي خيال

پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز

مزرع سبز تمنايم را...

 

و تكه كاغذي را كه باد با عطر تو و شرم تو برايم آورد :

 

چه كسي باور كرد

 جنگل جان مرا

عشق (تو ) خاكستر كرد...

 

امشب كه با هم به آن كوچه رفتيم...

من صداي بازي تو را در كوچه شنيدم . صداي چرخ هاي دوچرخه ات . صداي خش خش آن پفك را  كه رويش نوشته شده بود (مينا نمكي) .هنوز نفهميدم آن را از كجا آوردي شايد يكي از معجزه هايت بود...

يادم مي آيد چهل روز به هنگام بر آمدن آفتاب جلوي خانه تان را آب و جارو زدي تا خضر را ببيني و روز چهلم كه باور كردي او را مي بيني از ترس ديدارش پا به فرار گذاشتي .چقدر خنديديم. با اين حال تو به آرزويي كه از خضر مي خواستي رسيدي، چند سال بعد، در ششم فروردين در زادروز زرتشت.

 

امشب با حسرت و غمي ژرف به كوچه خيره ماندي . زمان ايستاد و تو تمام ساكنان كوچه را بار ديگر ديدي .

 گفته بودمت جان من مشتري غمهايت ،  بخند پيامبر زلال و پاكدل من ...

 

 

 

+   سمتا  | 

 
نوشته هاي سمتا